الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
373
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
خداى را به جاى آرم كه مرا پس از نوميدى ، شهادت روزى كرد و دانستم دعاى مرا مستجاب فرموده است . ابن زياد - لعنه اللّه - گفت : گردنش بزنيد زدند و در سبخه به دار آويختند ( سبخه جايى در كوفه بود معروف و در لغت به معنى شور زار است ) . ( 1 ) شيخ مفيد فرمايد : چون عوانان او را بگرفتند به شعار ازد و آواز برداشت ( يعنى سخنى كه طايفهء ازد هنگام سختى و دعوت به جنگ مىگفتند ) پس هفتصد مرد آمدند و او را به قهر از دست عوانان بگرفتند و به سراى بردند شبانه عبيد الله كسانى بر در خانهء او فرستاد بيرونش آوردند و گردنش بزدند و در سبخه ( مسجد خ ل ) به دار آويختند و چون بامداد شد عبيد الله سر حسين عليه السّلام را فرستاد در كوچههاى كوفه و قبايل بگردانيدند . و از زيد بن ارقم روايت است كه : بر من بگذشتند و سر بالاى نيزه بود و من در بالاخانه بودم چون برابر من رسيد شنيدم قرائت مىكرد : أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً [ 1 ] . به خدا قسم موى بر تن من راست شد و فرياد زدم : اى پسر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سر تو و كار تو و اللّه عجيبتر است . و چون از گردانيدن آن فارغ شدند به قصر آوردند و ابن زياد آن را به زحر بن قيس داد ( به فتح زاء و سكون حاء مهمله ) با سرهاى اصحاب آن حضرت و براى يزيد بن معاويه فرستاد . سيّد ( ره ) گفت : عبيد الله بن زياد نامه سوى يزيد نوشت و خبر كشته شدن حضرت ابى عبد اللّه عليه السّلام و گرفتارى اهل بيت را به او داد و همچنين نامه به عمرو بن سعيد امير مدينه فرستاد . ( 2 ) طبرى از هشام از عوانة بن حكم كلبى روايت كرده است كه : چون حسين عليه السّلام كشته شد و با روبنه و اسيران را به كوفه نزد عبيد الله آوردند و اهل بيت در زندان بودند ناگاه سنگى بيفتاد در زندان و بر آن نامه بسته بود و نوشته كه نامه با پيكى تندرو سوى يزيد بن معاويه فرستادند و قصّهء شما را براى او نوشتند پيك در فلان روز بيرون رفت و فلان مدّت در راه است كه مىرود و فلان مدّت در راه برگشتن و فلان روز به كوفه مىرسد پس اگر تكبير شنيديد يقين دانيد فرمان كشتن آورده است و اگر تكبير نشنيديد امان است و سلامتى ان شاء اللّه . مترجم گويد : اين كاغذ را ظاهرا يكى از دوستان خاندان كه از اخبار قصر عبيد الله آگاه بود به سنگى بسته و در زندان پرتاب كرده بود . چون دو روز يا سه روز به بازگشت آن چاپار مانده بود باز سنگى بيفتاد و بر آن كاغذى بسته بودند با تيغ سرتراشى ( كه مقصود از آن مرا معلوم نشد ) و نوشته بودند : وصيّت و عهد
--> [ 1 ] سوره كهف ، آيهء 9 .